دسر مخملی، خونه، تصاویر و تعلق.
· · خواندن 3 دقیقه
پنیر لاکتیکی، کره گاوی، آرد بادام، جو دو سر، خرما، شیر و قهوه رو مخلوط می کنم و با ساختن مخملی از پودر کاکائو کارم رو تمام می کنم. زیباست، سالمه و خوشمزه... و همینطور به این فکر می کنم که در بدنم و روانم اضطراب، غم، تعارض و حتی خشم حس می کنم.
اینکه می بینم میشه و می تونم با ناخوشایندها هم زندگی کنم، امیدبخشه واسه م.
احساس بی تعلقی انگار سالهاست در من ریشه دوانده. احساس بی خانه بودن. مفاهیم خونه، خونه ی پدری، تعلق، جایی برای پناه بردن، کسی برای پناه دادن را داشتن واسه م باشکوه هستند اما در دسترس نه..
نمی دونم منظورم رسونده میشه یا نه اما این احساسات ربطی به نگرفتن محبت و مهر نداره. اینها رو می گیریم اما جایی در اعماق وجودمون می دونیم دیگه هیچی مثل سابق نیست.. نه خودت نه دیگری، نه خونه.. اصل کار جایی ترک برداشته حتی شکسته!!
چیزی که سالهاست نسبت بهش مشتاقم به جای درگیر شدن، پذیرش و شکل دادن فاصله های درسته. این فاصله های درست انگار فضای خالی ای می سازند. و حالا میشه با انرژی ای که محفوظ مونده، این خالی رو پر کرد؛ شکل داد و ساخت.. انگار اینجوری یک انرژی ای هدر نمیره..
ساختن زندگی در این خالی ها رو دوست دارم...
شیرقهوه م رو می نوشم و تکه ای دسر رو توی دهنم نگه می دارم.. طعم ها؛ رویاها،، آرزوها،، شگفتی،، رستگاری .. واقعا قهوه، به من امکان فضاسازی روانی میده برای گذر :))
رستگاری.. مفهوم و معناش... معناش برای من ..
لوبیا چشم بلبلی پختم که همراه با آویشن، زیره سیاه، نمک صورتی و سرکه سیب دوسش دارم .. نخود خیس کردم، لپه در حال پخته. بلدرچین می پزم برای خودم و کوکو سیبی برای یار..
خونه نیاز به گردگیری و جارو داره. تمیز بودن خونه یکی دیگه از اون چیزهایی هست که منو به زندگی، به برنامه هام، به تمرکز، به آرام، به قرار، به فاصله های خردمندانه، به صبر و به قلبم وصل می کنه. هربار شگفت زده میشم که چیزهای عمیق تر از راه ساده ها و سطحی ها می گذرند.
من حقیقتا به ساده ها و سطحی ها علاقه مندم 😁
شکستن اون تصاویری که دیگه وقت شکستنشون هست، واسه م زیباترین و همزمان سخت ترین کارهاست.. برهم زدن تصاویری که از ما در روان دیگران ساخته شده، سخت، پر چالش و اضطراب آوره اما جایی عجیب در قلب من رو لمس میکنه. حتی انگار در شروع این برهم زنی ها، نادرست رفتار کنم. اما یک نکته کیه که همیشه من رو برده بالا و با برهم ریختگی من، پایین ترین جایگاه رو بهم میده؟؟
جایگاه من نه اون بالاترین و نه اون پایین ترینه .. برای واقعی تر شدن، چاره ای جز شکستن و تاب آوری عواقبش نیست...
راهکارهای شخصی تاب آوری و فهم وضعیت ....
کلمه ها رو در فضایی می اندازم تا زمان درست!
ایستادن با معلقی...
شکستن تصاویرها، مثل این هست که دیگه نیاز نیست برای حفظ چیزهای توهمی و ساختگی انرژی صرف کنم و آگاهی ای تازه ای میده که حالا باید به این فکر کنم:
چطور این آگاهی نو رو به آزادی تبدیل می کنی؟
چطور این انرژی ای آزاد شده، زندگی خلق می کنه؟
حس آزادی و رهایی با تصاویر شکسته اومده اما این وسط هیجانات باید مدیریت بشن. هر چیزی زمان خودش رو می بره. عجله همون توقف هست! هر چیزی در افراط، به ضد خودش تبدیل میشه..
حواسم باشه ...