این روزها بیشتر از هر چیز دیگه ای به تبدیل فکر می کنم. ساختن چیزی  و توسعه دادن ش از هیچ مدام تو سرمه

 

خورش کرفس و برنج پختم. سینه بوقلمون زعفرونی در حال پخته. خونه رو سطحی و سریع تمیز کردم. چایی زنجفیل و دسر جودوسر آماده کردم و نشستم چند خطی بنویسم..

 

هوای گرفته و پاییزی، رسیدگی به خونه و رونق آشپزخونه، یادم رو به خاطرات گذشته برده؛ به وبلاگ نویسی های گذشته، زندگی گذشته، آرزوهای اون زندگی، دوران دانشجویی و ... 

 

دیگه هیچ چیز، ابدا هیچ چیز مثل گذشته نیست. شادی، آرامش، حضور داشتن و ... معناش واسه م عوض شده. تنها چیزی که هنوز مثل سالها پیش می تونه اشتیاقم رو برانگیزه، انجام کاریه که میلم را قلقلک بده.. در خدمت چیزی بیرونی بودن و حتی خود را وقف چیزی کردن... 

 

بررسی درون و آگاهی رو دوست دارم اما اسارت درش رو نه..‌ دلم می خواد هر آگاهی به زندگی تبدیل بشه.  

 

بالاخره نوشتم. کلمات و نوشتن ها هم عوض شده... اما مثل سالها پیش ادامه دادن رو دوست دارم.